روز هاست که قطره های باران
طراوت را به مهمانی گلها آورد.
چترم را باز نخواهم کرد
تا خیس شوم و لمس کنم مهربانی را
بر روی پوست تن ام
بلور شیشه ای باران،صورتم رانوازش می کند
می خندم...تا انتهای شادمانی گمشده ام
روز هاست که قطره های باران
طراوت را به مهمانی گلها آورد.
چترم را باز نخواهم کرد
تا خیس شوم و لمس کنم مهربانی را
بر روی پوست تن ام
بلور شیشه ای باران،صورتم رانوازش می کند
می خندم...تا انتهای شادمانی گمشده ام